داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی - English short stories translated into Farsi

English short stories translated into Farsi - داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی



صندوق پیام 0   |  پرينت   |  بازدید:308

A man found a cocoon of a butterfly. One day a small opening appeared. He sat and watched the butterfly for several hours as it struggled to force its body through that little hole. Then it seemed to stop making any progress. It appeared as if it had gotten as far as it




could, and it could go no further. So the man decided to help the butterfly

He took a pair of scissors and snipped off the remaining bit of the cocoon. The butterfly then emerged easily. But it had a swollen body and small, shriveled wings. The man continued to watch the butterfly because he expected that, at any moment, the wings would enlarge and expand to be able to support the body, which would contract in time.

Neither happened! In fact, the butterfly spent the rest of its life crawling around with a swollen body and shriveled wings. It never was able to fly.

What the man, in his kindness and haste, did not understand was that the restricting cocoon and the struggle required for the butterfly to get through the tiny opening were God’s way of forcing fluid from the body of the butterfly into its wings so that it would be ready for flight once it achieved its freedom from the cocoon.

Sometimes struggles are exactly what we need in our lives. If God allowed us to go through our lives without any obstacles, it would cripple us.



پروانه
مردی پیله پروانه ای پیدا کرد .یک روز،روزنه کوچکی در آن نمایان شد.او نشست و پروانه ای را تماشا کرد که ساعتها تلاش کرد از سوراخ کوچک بیرون بیاید.سپس به نظر رسید دست از تلاش برداشت. گویی که این کار سخت تر از آن بود که پروانه بتواند انجام دهد و دیگر تلاش نکرد.بنابراین مرد تصمیم گرفت به پروانه کمک کند

 او قیچی آورد و انتهای پیله را قطع کرد.پس از آن پروانه به راحتی آشکار شد،اما بدن کوچک پف کرده و بالهای چروکیده ای داشت

مرد به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که هر لحظه بالها بزرگ شود و توان تحمل بدن پروانه را داشته باشد،که به موقع منقبض شود.
هیچ اتفاقی نیفتاد.در حقیقت،پروانه بقیه عمرش با بدن پف کرده و بالهای چروکیده می خزید.پروانه هرگز نتوانست پرواز کند
آنچه مرد به خاطر مهربانی و شتابی که داشت،درک نکرد این بود که روزنه کوچک و تلاش، برای بیرون آمدن از پیله برای پروانه لازم بود ،روش خداوند برای بیرون آمدن مایعی از بدن پروانه به سمت بود بطوریکه زمانی که از پیله آزاد شد،قادر به پرواز پرواز باشد
گاهی اوقات تلاش، واقعا آن چیزی است که ما در زندگی مان نیاز داریم.اگر خداوند به ما اجازه می داد بدون هیچ مانع و مشکلی از مسیر زندگی بگذریم ،این ما را معلول می کرد و ما بقدر کافی برای آنجه باید انجام میدادیم، قوی نمی شدیم.هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم





How good we are :
A little boy went into a drug store, reached for a soda carton and pulled it over to
the telephone. He climbed onto the carton so that he could reach the buttons on the
phone and proceeded to punch in seven digits.
The store-owner observed and listened to the conversation: The boy asked, "Lady,
Can you give me the job of cutting your lawn? The woman replied, "I already have
someone to cut my lawn."
"Lady, I will cut your lawn for half the price of the person who cuts your lawn now."
replied boy. The woman responded that she was very satisfied with the person who
was presently cutting her lawn.
The little boy found more perseverance and offered, "Lady, I"ll even sweep your
curb and your sidewalk, so on Sunday you will have the prettiest lawn in all of Palm
beach, Florida." Again the woman answered in the negative.
With a smile on his face, the little boy replaced the receiver. The store-owner, who
was listening to all, walked over to the boy and said,
"Son... I like your attitude; I like that positive spirit and would like to offer you a
job."
The little boy replied, "No thanks, I was just checking my performance with the job
I already have. I am the one who is working for that lady, I was talking to!"
چقدر شایسته ایم؟
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به
دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن
چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت که از کار این
فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این
صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زنان پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به
سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری
بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این
خانوم کار می کنه



پورتال وی وی تو - VV2.ir