عنایت امام رضا به هاله - emam reza help to hale

emam reza help to hale - عنایت امام رضا به هاله



صندوق پیام 0   |  پرينت   |  بازدید:166

در حالى كه اشك چشمانش را پر كرده بود و بغض راه گلويش را مى فشرد از عنايت، لطف، عطوفت و مهربانى حضرت امام على بن موسى الرضا(ع) حكايت مى كرد.





هاله از قداست در تمامى صورتش پيدا بود و عشق و ارادت و ايمان كامل به امامت و عنايت خاص حضرت امام على بن موسى الرضا(ع) در واژه واژه كلامش مشاهده مى شد.
در حالى كه اشك چشمانش را پر كرده بود و بغض راه گلويش را مى فشرد از عنايت، لطف، عطوفت و مهربانى حضرت امام على بن موسى الرضا(ع) حكايت مى كرد.
خانم اشرف ترابى، دختر آقا ميرزا مهدى را مى گويم كه مادرش از سلاله پيامبر اسلام(ص) است و به همين مناسبت فخر السادات نام دارد. او به گفته خودش بيست و يك سال مربى قرآن بوده و در اين مدت به تعليم و تدريس اين كتاب آسمانى سرگرم بوده است و قلبهاى شيفتگان قرآن را به نور آيات كتاب خدا روشن مى كرده است.
خانم ترابى، در دفتر شفايافتگان واقع در صحن آزادى حضور يافت و ماجراى شفا يافتن خود را به دست پر مهر امام رضا(ع) اين گونه بيان كرد:
چندى پيش هنگامى كه بعداز ظهر خسته از كار روزانه به خانه برگشتم درد شديدى در انگشت شصت پايم احساس كردم، اين درد چند روزى ادامه داشت تا اين كه انگشت پايم زخم شد.
دو سه روزى در خانه خودم به مداواى زخم پايم پرداختم ولى مداواى شخصى سودى نبخشيد و روز به روز درد پايم شديدتر و طاقت فرسا مى شد، سرانجام انگشت پايم چرك كرد و ورم پا تا بالاى زانويم را فرا گرفت به ناچار به سراغ دكترى كه الان نامش در خاطرم نيست رفتم و او پمادى را برايم نسخه نوشت از داروى پزشك نتيجه اى نگرفتم و روز به روز درد پا و ورم آن بيشتر مى شد.
پزشك مذكور دستور عكسبردارى از پايم را داد و هنگامى كه عكس پايم را براى دكتر بردم، گفت: استخوان پاى شما سياه شده و بايد قطع شود. اين سخن دكتر مرا وحشت زده كرد، و در نهايت ناراحتى از مطب وى خارج شدم. آشنايان ما در تهران پزشكى ديگر را كه در رشته خود حاذق بود به من معرفى كردند.
پس از يك هفته انتظار موفق شدم به مطب دكتر راه يابم. هنگامى كه آقاى دكتر عكس پاى مرا ديد با ناراحتى تمام بر سرم فرياد كشيد حالا كه استخوان پايت سياه شده به سراغ من آمدى؟ از من هيچ كارى ساخته نيست و تنها راه علاج بيمارى شما، قطع كردن پاى دردمند شماست و اگر در اين كار كوتاهى و سهل انگارى كنيم ممكن است چرك پاى شما به قلب برسد كه در اين صورت خطر مرگ شما را تهديد مى كند و از آن جا كه من چند روز ديگر عازم سفر به خارج از كشور هستم. فردا مبلغ سى هزار تومان به حساب من واريز كنيد تا در بيمارستان نسبت به قطع پاى شما اقدام كنم، و اضافه كرد تأخير در اين كار باعث مرگ شما مى شود.
در نهايت دلگيرى و با كوهى از درد و غم، مطب دكتر را ترك كردم. وقتى از مطب دكتر خارج شدم به شوهرم گفتم: من هرگز اجازه نمى دهم پاى مرا قطع كنند. درهمان حال گوسفندى نذر مهمانخانه حضرت امام رضا(ع) كردم و دست توسل به دامان اين امام مهربان و كريم زدم؛ امام بزرگوار و مهربانى كه آهوى درمانده و غمزده بيابانى را شفاعت كرد و از صياد شيرافكن برايش امان نامه گرفت و صياد به بركت وجود امام عليه السلام آهو را رها كرد تا دوباره در كنار بچه هايش به زندگى خود ادامه دهد. با خود مى انديشيدم كه چنين امام مهربانى ، هرگز دست توسل مرا از دامان خود كوتاه نخواهد كرد. در پيشگاه حق تعالى از من شفاعت مى كند و مرا شفا مى دهد.
وقتى كه از مطب دكتر با آن خبر تلخ و وحشتناك به خانه آمدم، شب فراموش نشدنى و سختى را گذراندم. در طول شب از درد به خود مى پيچيدم و شدت درد من به حدى بود كه گمان مى كردم شب آخر عمرم است و سرانجام از شدت دردپا قلبم از حركت باز خواهد ايستاد، ولى با اين حال با خداى خود زمزمه كردم كه:
اى خداى بزرگ!
مدت بيست و يكسال از عمرم را در راه آموزش قرآن به بندگان تو گذرانده ام و در همه عمرم چندان در حفظ حجاب خود كوشيده ام كه حتى كسى پاى مرا بدون جوراب نديده است، و در همين حال كه از ته دل به درگاه خدا مى ناليدم درد شديد پا طاقتم را طاق مى كرد و گريه امانم را از كف برد.
دخترم مريم در كنار پسرم از شدت درد من مى گريست و هر چه مى خواستم او را از كنار خود برانم امكان نداشت. شب با همه سختى و ناگواريهايش به كندى مى گذشت و من در حالى كه از درد به خود مى پيچيدم، نفهميدم چه وقت خوابم برد.
در خواب ديدم كه در اتاق من گشوده شد و دايى من كه از سادات رضوى است وارد خانه شد، سلام كردم و با گلايه گفتم: چه شده كه دايى عزيزم يادى از ما كرده است؟ دايى در جواب من گفت: مشهد بودم و به همين دليل نمى توانستم به ديدار شما بيايم در اين حال من در عالم خواب به او گفتم: برويد شما هم با آقا امام رضايتان.
دايى با ناراحتى انگشتش را جلوى دهانش بود و گفت: ساكت باش! گفتم: چرا ساكت باشم؟ گفت مگر آقا را نمى بينى؟ دايى جلو آمد و آهسته به من گفت: اين آقا امام(ع) هستند كه به ديدن شما آمده اند.
ناگهان از خواب پريدم، وقتى به خود آمدم همه وجودم مى لرزيد، هرچه در اتاق جستجو كردم دايى و امام رضا(ع) را نيافتم. خوب كه دقت كردم آقايى را با قدى بلند و چهره اى نورانى در حالى كه لباسى خاكسترى بر تن داشتند ديدم، ولى هر چه كوشش كردم صورت آقا در هاله اى از نور پنهان بود و من نمى توانستم چهره ايشان را به خوبى ببينم.
گفتم: دايى جان اين آقا كيست؟ دايى جلو آمد و آهسته به من گفت: اين آقا حضرت امام رضا(ع) هستند كه به ديدن شما آمده اند به احترام امام رضا(ع) از جا برخاسته و در برابر آقا ايستادم، در همين حال از شدت درد پا به زمين خوردم و ناگهان از خواب پريدم.
وقتى به خود آمدم همه وجودم مى لرزيد و بدنم غرق عرق شده بود، هر چه در اتاق دايى و امام رضا(ع) را جستجو كردم، كسى را نيافتم جز دخترم كه در كنار بستر من خوابش برده بود. فردا صبح از دخترم مريم خواستم كه پانسمان پاى مرا عوض كند.
وى طشتى زير پاى من گذاشت تا اين كار را انجام بدهد. من در زمانهاى تعويض پانسمان پايم هيچ وقت دقت نمى كردم، ولى همين كه دخترم پاى مرا باز كرد در نهايت شگفتى فرياد زد! مادر انگشت پاى شما به مويى بسته بود و پاى شما غرق خون و چرك بود ولى الان هيچ نشانى از زخم و خون و چرك در پاى شما مشاهده نمى شود.
هنگامى كه شگفتى بيش از حد دخترم را ديدم از جاى خود بلند شدم تا وضع پايم را ببينم. وقتى چشمم به پايم افتاد، ديدم هيچ نشانى از جراحت و ناراحتى و درد در آن نبود. افراد خانواده اطراف من جمع شده و در حالى كه گريه امانم نمى داد ماجراى خوابى را كه ديشب ديده بودم برايشان نقل كردم. از آن شب تا به حال هيچ درد و ورم و ناراحتى در پاى خود احساس نمى كنم.
ياد آورى مى شود كه مجموعه مدارك پزشكى بانوى شفا يافته در آرشيو شفا يافتگان اداره امور فرهنگى آستان قدس رضوى موجود است


پورتال وی وی تو - VV2.ir